Description
عشق گاهی درست در غیرمنتظرهترین زمان و مکان ممکن سر میرسد؛ مثل یک روز پاییزی در صف تاریک یک سینما، وقتی پای زنی را لگد میکنی و در چشمهای درشت و بارانیاش، تمام سهم خود را از دنیا میبینی. اما آیا یک شب برای بریدن و دوختن یک زندگی مشترک کافی است؟ آیا عشق میتواند غبار غمِ گذشتههای تلخ و رفتگان را از چهره پاک کند، یا خود به زخمی تازه بدل میشود؟ کتاب «عشق را باور مکن» سازهای است از قصههای تنهایی، سرگردانی و پیوندهای ناگهانی؛ روایت آدمهایی که در شلوغی این روزگار، تنهای تنها ماندهاند و در مرز میان پیری و فراموشی، خوششانسی و سیهروزی، به دنبال معنایی برای دلخوشی میگردند. داستان رحمت و قنادیِ ویرانشدهاش، دغدغههای مادری پیر در هراس از آلزایمر، و تبوتاب داوید و زیبا، همگی آینهای هستند از تلخیها و شیرینیهای ناگزیر زندگی. «…داوید او را نبوسید. میترسید اگر او را ببوسد، اگر لبهای او را ببوسد حتماً عاشقش بشود. و میترسید عاشق این زن بشود. چیزی، ندایی در درون کلهاش داد میزد که اگر عاشق این زن بشود، اگر او را از دست بدهد خیلی عذاب خواهد کشید و برای مدتهای طولانی قلبی شکسته خواهد داشت…»





Reviews
There are no reviews yet.